close
تبلیغات در اینترنت
انشا درباره دانشگاه

ژیگول - برترین مجله تفریحی ایرانی

انشا درباره دانشگاه

انشا,انشا دانشگاه,انشا دانشگاه من,انشا درباره ورود به دانشگاه,انشا دانشگاهی,ژیگول,

به نااام خدااا... موضوع انشاااا : در مورد دانشگاه هر چه مي دانيد بنويسيد. با سلام و عرض کردن خيلي تشکر خدمت آقا معلم بسيار خوب و دانشگاه رفته مان! در ابتداي نوشتن اين انشا من بسيار هيجان زده هستم و مي دانم که بايد در مورد مهمي انشا بنويسم و آن دانشگاه است!..جايي که همه ي "ما" دانش آموزان…

صفحه نخست
تماس با مدیریت
انجمن صالحین
ساخت کد QR
رنگ های فلت
سفارش ترجمه
تمام ابزار ها
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد :
ایمیل :
نام مستعار :
کد امنیتی : کد امنیتیبارگزاری مجدد

انشا درباره دانشگاه

دیدگاه

به نااام خدااا... موضوع انشاااا : در مورد دانشگاه هر چه مي دانيد بنويسيد. با سلام و عرض کردن خيلي تشکر خدمت آقا معلم بسيار خوب و دانشگاه رفته مان! در ابتداي نوشتن اين انشا من بسيار هيجان زده هستم و مي دانم که بايد در مورد مهمي انشا بنويسم و آن دانشگاه است!..

جايي که همه ي "ما" دانش آموزان زرنگ و درس خوان و تيزهوش آرزوي رفتن به آنجا را داريم! بايد بگويم که دانشگاه محل دانش است و با اينجا که محل ادب شدن بچه ها است خيلي فرق دارد . يکي از فرق هاي دانشگاه با دبستان اين است که ما در آنجا با دختر ها سر يک کلاس مي نشينيم و من فکر مي کنم مي شود با اذيت کردن آنها اوقات خوب و خوشي را سپري کرد! همچنين مي توانيم مداد رنگي هاي آنها را که از کيفشان بيرون مي ريزد برداريم و کمي بخنديم! در ادامه بايد بگويم چون دانشگاه خيلي بزرگ است ما به راحتي مي توانيم يک توپ "جهان" خريده و دو پوست کنيم و يک گوشه با بچه ها گل کوچک بازي کنيم . در ضمن من از برادر خودم شنيده ام که دانشگاه سلف و بوفه دارد و مي شود آنجا غذا خورد . من فکر مي کنم که اگر آقاي لواشک فروش هم با ما به بوفه ي دانشگاه بيايد ديگر همه چيز تکميل مي شود و ما به راحتي مي توانيم تا دکترا ادامه ي تحصيل بدهيم . البته برادرم در مورد سلف يک حرف هايي مي زند که حدس می زنم شوخي باشد! او مي گويد که در تن ماهي سلف خودش يک نصفه زنبور ديده است و يا يک بار در غذايش يک تار موي بيست سانتي متري بوده است! البته من مطمئنم که شوخي مي کند چون در ادامه گفت که آنها را برداشته است و بقيه ي غذا را خورده است! خب معلوم است که ديگر اين حرف خنده داري است! او مي گويد که در سلف دانشگاه گربه ها رفت و آمد مي کنند و آشپزخانه پر از "برنج گسترش" است ! يک بار هم به مامانم گفت اگر براي آبليمو شيشه ي خالي مي خواهي پشت ديوار خوابگاه خيلي زياد وجود دارد و خنديد که من دليلش را نفهميدم! البته خيلي تعريف هاي ديگر هم مي کند که من فکر مي کنم به خاطر هم اتاقي هاي نابابش است! او مي گويد که گاهي وقت ها ته راهروي خوابگاه را نمي شود ديد چون از دود سيگار و دود هاي ديگر که اسمشان را فراموش کرده ام پر است! يک نکته ي جالب که فکر مي کنم به درد درس علوممان هم بخورد بوي آمونياک است که برادرم مي گويد از آشپزخانه ي دانشگاهشان مي آيد او گفت که بايد بزرگ بشوم تا بفهمم بوي چه چيزي است و اين ماده ي موثر چطور باعث ژله اي شدن خورشت قيمه در عرض دو دقيقه مي شود! با همه ي اين حرف ها و شوخي ها من مي دانم که دانشگاه خيلي جاي خوبي است و حداقل آدم مطمئن است که حقش در رفتن به دانشگاه ضايع نمي شود ! ديگر پرهام _دوستم که بابايش دکتر است_ نمي تواند پارتي بازي بکند و همانطوري که به مدرسه ي ما آمد با دادن پول به دانشگاه بيايد!! من مي دانم که همه ي ما در يک رقابت سالم شرکت مي کنيم و مثل آن دفعه که قلي اينها سوال هاي علوم را از کشوي آقا معلم برداشتند و آقا معلم هم نفهميد کار چه کسي بوده است سوال ها لو نمي رود ! در دادن نمره هم هيچ وقت اشتباه نمي شود امکان ندارد درصد هاي ما را دستکاري بکنند! همه ي اين مسائل باعث مي شود که من با خيال خيلي راحتي به بابايم قول بدهم که مهندس مي شوم و از معتاد شدن خودم جلوگيري مي کنم! به نظر من اين دانشگاه رفتن بسيار خوب برنامه ريزي شده است و ما هيچ وخت بيکار نمي مانيم و سرمان گرم است ! چون ما وختي کوچک هستيم بهمان مي گويند که بايد درس و ادب ياد بگيريم و وختي که به پيش دانشگاهي رسيديم و به قول ننه خاتون "ديلم" خود را گرفتيم بهمان مي گويند بايد دانشگاه قبول بشوي و اگر نشوي خيلي بد است و بايد به سربازي بروي ! اگر قبول بشويم که بايد درس بخوانيم و اگر "مشکلي" پيش نيايد دوباره بايد کنکور بدهيم تا باز هم از سربازي فرار کنيم و همينطوري تا وختي که پير بشويم و حال و حوصله ي داد و بيداد و اظهار نظر در مورد هيچ هسته ، انرژی ، سهميه  بندي و تمری را نداشته باشيم! اگر هم که از همان اول کار بد را انجام بدهيم و به سربازي برويم بايد بياييم و دنبال کار و زندگي باشيم و "اين حرف ها" براي ما نان نمي شود و به قول آقاي فردوسي پور از گردونه حذف مي شويم!! بابايم مي گويد که الان ما را طوري تربيت کرده اند که غم نان داشته باشيم و فکرمان اشتباهي منحرف چيزهاي بد بد نشود ! من اينجا خيلي خنديدم چون چطوري مي شود که باباي آدم را تربيت بکنند!؟ من که نديده ام کسي بابايم را تربيت بکند! غم نان هم خيلي خنده دار بود! فکرش را بکنيد قلي نشسته باشد و غمگين باشد و من از او بپرسم که چه شده است و او بگويد دارم براي نان سنگک خودم غم مي خورم! خيلي خنده دار است ديگر ! خب ديگر الان در خيال خودم در دانشگاه اصفهان قبول شده ام و بليت دارم! پس بهتر است تا اين خيال شيرين از کله ي من نپريده است انشاي خودم را به پايان برسانم!

مطالب مرتبط با پست جاری

نظرات

ارسال نظر با قابلیت نمایش فقط برای نویسنده
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
کد امنیتی